تبلیغات
≈ - ≈ 55 ≈
ﺩﺧـﺘـﺮآ ﻗـﺒـﻞ ﺍﺯ ﺭﯾـﻤـﻞ . _ . ﺑـﻌـﺪ ﺍﺯ ﺭﯾـﻤـﻞ *_*

≈ 55 ≈

پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 10:23 ق.ظ

یــﮧ בیــפפنــﮧ : هــآنــآ
مــوضــوع: ≈ حــرفــــآمــــ ≈ ،

میخوام خاطره اردومون رو تعریف کنم

شما هم اگه حوصله ندارین نخونین چون فقط برای اینکه یه خاطره بشه برام نوشتمشون :)


تو اردو برامون یه سوئیت 2 طبقه کنار دریا گرفته بودن

از سوئیت که میومدی بیرون دریا جلوت بود .

تو اتوبوس که فقط بزن و برقص داشتیم خیلی حال داد !

ما طبقه پایین بودیم ولی اتاقمون فقط یه تخت 2 نفره داشت که منو دوستام سریع تختو گرفتیم !

شانس اوردیم چون بقیه با بدبختی رو زمین خوابیدن ! (در حدود 20 نفر بودیم !)

4 نفری رو تخت 2 نفره خوابیدیم .

البته خواب که چه عرض کنم ! تا 5 صبح بیدار بودیم !

تو اتاقمون یه طرف اتاقش به جای دیوار کلا پنجره بود که دریا معلوم بود .

از شانس خوبمون شب یه معلم خنگ نصیبمون شد تا کارای بچه ها رو نفهمه !

یکی از همکلاسی هام (ستی) که زیادم ازش خوشم نمیاد ،

میخواست یه پسره رو اغفال کنه :×

خلاصه با کارایی که انجام داد نصفه شب پسره اومد جلو پنجرمون داشت بهش شماره میداد !

معلممون هم دقیقا پشت به پنجره خوابیده بود .

ستی داشت شماره رو میگرفت منم روی تخت مشغول خوردن شیر کاکائو بودم که

یهو معلممون بیدار شد گفت جلوی پنجره چه خبره که کنار نمیاین !

ستی پرده پنجره رو پرت کرد یه طرف و همه از جلو پنجره فرار کردن !

یکی که جاش کنار من بود تو تاریکی شیرجه زد روی من

هرچی شیرکاکائو دستم بود ریخت رو شلوارم :|

حالا بچه ها به معلم میگفتن هیچی نیست داریم یه سگه رو نگاه میکنیم !

(از خنده شکممون داشت میومد تو حلقمون!!!!)

معلممون هم رفت لب پنجره گفت اره اینکه سگه !!!!!

اتاقمون با خنده های ما رفت رو هوا !!!!!

تازه میگه : همه در ها قفله ؟؟؟ یه وقت نیاد داخل ؟؟؟!!!

( پسره فرار کرده بود و کنار دریا یه سگ هم بود بخاطر همین نفهمید ! )

هیچی دیگه دوباره گرفت خوابید و ماهم تا صبح مشغول خندیدن بودیم !





ڪــآمــنــت : -
ویــرآیــش: ♥♥♥