تبلیغات
≈ - ≈ 52 ≈
ﺩﺧـﺘـﺮآ ﻗـﺒـﻞ ﺍﺯ ﺭﯾـﻤـﻞ . _ . ﺑـﻌـﺪ ﺍﺯ ﺭﯾـﻤـﻞ *_*

≈ 52 ≈

یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 01:27 ب.ظ

یــﮧ בیــפפنــﮧ : هــآنــآ
مــوضــوع: ≈ حــرفــــآمــــ ≈ ،

بعد از دو روز با کلی ذوق و شوق اومدم نت،

دیدم توی دو روز 90 تا بازدید کننده ولی بدون نظر :|

واقعا خیلی ممنون که میاین ولی نظر نمیدین :/


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

دوشنبه ساعت 5 غروب میریم ایزد شهر سه شنبه 5 غروب برمیگردیم .

نغمه کثافت نمیاد منم همراه سپیده و سارا میرم !

نمیزارن موبایل ببریم :/

ولی میتونیم اونجا بدون فرم مدرسه و با مانتو شلوار خودمون گشت بزنیم .

میگن یه اسکله جور کردن ما اونجا شام بخوریم چون فضاش قشنگه .

حالا مهم اینه که باید پولشو خودمون بدیم :|

میگن یه ساختمون 6 واحدی گرفتن هر واحد 20 نفر :|

حالا من که به چشم خودم ندیدم راست و دروغشو نمیدونم !

ما فردا باید ساعت 2 و ربع تعطیل میشدیم و 5 دوباره میومدیم مدرسه

بخاطر همین اعتراض کردیم که کی وسیله هامونو جمع کنیم کی ناهار بخوریم کی بخوابیم !

واسه همین ساعت 12 تعطیلمون میکنن !!!!!!!

از دست عربی مزخرف و اون معلم مزخرف ترش خلاص شدیم !!

کلا خوشحالــــم !!


"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

نغمه تقریبا یه هفته پیش از دوستِ پسرعموی زهرا داشت حرف میزد .

حالا از بس میگفت خوشگله و قد بلنده من گفتم چه فرشته ای باشه این پسره !

گفتم به زهرا بگه یه کاری کنه که پسره شماره منو بگیره !!!!

زهرا هم چند روز پیش ، پیشِ پسره (حسام) بوده .

داشت از من پیشش یه جوری تعریف میکرد که حسام شک نکنه .

حسام هم خودشو به بی خیالی زده بود و یه طرف دیگه رو نگاه میکرد (جان عمش!)

حسام از اوناییه که دخترای چادری و درس خون دوست داره !

(حالا من نه چادریم نه درس خون!)

زهرا درباره من میگه : نغمه یه دوست داره نمیدونی چقد خوشگله !

نمیدونی چه هیکلی داره ! چه قدی داره !

چشماشم کشیدست ! چادری هم هست ! درسشم خیـــــلی خوبه !!

حسام که مثلا حواسش نبود یهو برگشت گیر داده باید شمارشو بهم بدی !

حالا هی زهرا میگه نمیدم اومد گردن زهرا رو محکم گرفته میگه باید بدی !

هیچی دیگه خلاصه زهرا شماره ما رو داد رفت !!!!!!

حالا منم تو عمر زندگیم بی اف نداشتم ، باید از دوستام مشورت بگیرم !





ڪــآمــنــت : -
ویــرآیــش: ♥♥♥