تبلیغات
≈ - ≈ 45 ≈
ﺩﺧـﺘـﺮآ ﻗـﺒـﻞ ﺍﺯ ﺭﯾـﻤـﻞ . _ . ﺑـﻌـﺪ ﺍﺯ ﺭﯾـﻤـﻞ *_*

≈ 45 ≈

سه شنبه 2 اردیبهشت 1393 07:32 ب.ظ

یــﮧ בیــפפنــﮧ : هــآنــآ
مــوضــوع: ≈ حــرفــــآمــــ ≈ ،

امـروز تـو مـدرسـه کـلـی حـآل کـردم !

مـعـلـم دیـن و زنـدگـی تـقـریـبـآ 7 نـفـر از بـچـه هـآ رو فـرسـتـآد تـوی حـیـآط درس بـخـونـن کـه مـنـو نـغـمـه و سـپـیـده هـم جـزوشـون بـودیـم !

زنـگ دوم خـآنـم مـشـرقـی طـبـق قـولـی کـه دآده بـود مـآرو بـرد حـیـآط ، یـه مـوکـت و سـفـره ی بـزرگ پـهـن کـردیـم و کـلـی غـذآ خـوردیـم !!!

فـقـط زنـگ سـومـش خـیـلـی بـد و خـوآب آور بـود ! زبـآن فـآرسـی دآشـتـیـم .

بـآ بـچـه هـآی کـلـآسـمـون کـلـی مـعـلـمـو اسـکـل کـردیـم !

پـشـت سـریـم دوتـآ سـآعـت گـذآشـتـه بـود دسـتـش و بـآ نـوری کـه بـه سـآعـت مـیـخـورد مـیـزد تـو چـشـم مـعـلـم !

حالا اونم که هم داشت از نور تخته هوشمند کور میشد هم از بازتاب نور ساعت ، داشت میگشت ببینه کی اینکارو میکنه !

کلی هم اسکل شد D:

حقش بود دلم خنک شد !!!

بعدش هم ریاضی داشتیم و از اونجایی که درسامون تموم شده بود به معلممون گفتیم دوره کتاب رو بیخیال شه !

خانم صادقی هم از اونجایی که خیلی عشقه (یعنی دوسش داریم) قبول کرد !

2 ساعت بیکار بودیم !

دلم برای خوشحالی تنگ شده بود ...

یادم رفته بود که منم میتونم خوشحال باشم ...

ولی دروغ نگم حالمم خیلی گرفته بود .

یه لحظه آتـش اومد سمتم و بیخودی محکم بغلم کرد .

منم میخواستم همونجا بزنم زیر گریه .

خیلی خودمو کنترل کردم ولی یه قطره اشکم ریخت پایین .

ادمی که زندگیش بی معنا شده باید چیکار کنه ؟!





ڪــآمــنــت : -
ویــرآیــش: ♥♥♥